فريد الدين العطار النيسابوري
117
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
كز قضا او را چه بار آمد به بر * وز قدر او را چه كار آمد به سر موى ترسايى به يك مويش ببست * راه بر ايمان به صد سويش ببست عشق مىبازد كنون با زلف و خال * خرقه گشتش مخرقه ، حالش محال دستْ كلّى باز داشت از طاعت او * خوك وانى مىكند اين ساعت او اين زمان آن خواجهء بسيار درد * بر ميان زنّار دارد چارْ كرد شيخ ما گر چه بسى در دين بتاخت * از كهن گبريش مىنتوان شناخت چون مريد آن قصّه بشنود از شگفت * روى چون زر كرد و زارى در گرفت با مريدان گفت اى تردامنان * در وفادارى نه مردان نه زنان يارِ كار افتاده بايد صد هزار * يار نايد جز چنين روزى به كار گر شما بوديد يارِ شيخِ خويش * يارىِ او از چه نگرفتيد پيش ؟ شرمتان باد ! آخر اين يارى بود ؟ * حق گزارى و وفادارى بود ؟ چون نهاد آن شيخ بر زُنّار دست * جمله را زنّار مىبايست بست از برش عمدا نمىبايست شد * جمله را ترسا همى بايست شد اين نه يارى و موافق بودن است * كانچه كرديد از منافق بودن است